تبليغاتX
دستی که حریف فاصله ها نشد {4 سال انتظار}



 

امروزبیستم ابان ۱۳۸۸ بود.

امروز تولدم بود.

هیچی ندارم بگم.

فقط یک سال از عمرم گذشت...

 " شوخی بزرگ طبیعت روز متولد شدنم بود "

........

....

.

بی وفا هنور نمیخای باور کنی دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت توسط |



 
 
هنوز هم به یاد چشمانت چشم به راهت نشسته ام و به این جاده ی بی انتها چشم دوخته ام
 
هنوز هم دل با بی قراری به من می گوید که تو خواهی آمد
 
هنوز هم این امید باطل مرا به زندگی وا می دارد که روزی دوباره نگاهت را خواهم دید
 
هنوز هم آخرین نگاهت را به خاطر دارم که چگونه در پیچ جاده از دیدگانم محو شد
 
هنوز هم نسیم غصه ی تنهایی ام را به گوش درختان می خواند
 
هنوز هم کودک دل ، برای شنیدن لالایی هایت بی قراری می کند
 
هنوز هم دل بی چاره با تمام وجود نامت را فریاد می زند
 
هنوز هم دل من واژه ی دوستت دارم را تکرار می کند ...
 
 
~~دوستت دارم تا همیشه ~~~فاطمه جان~~
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت توسط |



 

کاش  میدانستی که هنوز در روزهای  غمناکم بی آنکه حتی تو فکرش را کنی

در یاد من پرسه میزنی و نمیدانی که هنوز ... عاشق چشمهای زیبای تو هستم...

کاش می دانستی که گذر از من و عشق تو چگونه مرآ پریشان حال نمود ... تا همیشه ...

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت توسط |



امروز چهارشنبه 12/10/ 1386

چه روز قشنگی شده امروز

چه برف قشنگی میاد

آسمونم دلش گرفته

خوش بحالش که حداقل یه راهی برای خالی شدن داره

خدایا چرا انقدر دلم گرفته 

دوباره یاد بچگیم افتادم

چه دورانی بود

چه قشنگ زندگی میکردیم

پاک / معصوم/ زلال/....

اما حالا چی؟

چی میشد بر میگشتیم به همون دوران کودکی؟؟؟!!

نمیدونم چه طوری باید برگردم به دوران بچگیم .

نمیدونم  فقط میدونم که نيستش... نمي دونم كجاست! چه مي كنه!  ولي مي دونم كه ندارمش

 دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که چرا ما آدما این طوری هستیم تا چیزی رو داریم

 قدرشو نمیدونیم اما تا اونو از دست میدیم تازه قدرشو می فهمیم  

وقتی کوچیک هستیم دعا میکنیم زودتر بزرگ بشیم و وقتی بزگ میشیم دعا میکنیم

که دوباره برگردیم به دوران کودکی 

ای دل غافل چه روزگار نامردی داریم.....

 اما از این روزگار نامرد یه عشق بزرگ نصیبم شد

آره یه عشق بزرگ

یه عشق مهربونی که منو به خاک سیاه کشوند . منو رسوا کرد .آوارم کرد . زندگیمو ازم گرفت .

یه عشقی که منو هر شب به مهمونی نا امیدی میبره

یه عشقی که منو همیشه در حسرت  با تو بودن جا میذاره

یه عشقی که تا عمر دارم زندگیمو به پاش میذارم

چون هر چی باشم مثل روزگار نامرد نیستم

فاطمه جان  از ته دل که هیچ  خط و مرزی نداره

فریاد میزنم دوستت دارم

هر چند که فریادم بی صداست.

هیچ وقت نمیخوام تورو تو کمترين آرزوهام ببينم

همیشه از خدا میخام که این عشقو تو دلم نگه داره

..

......

اما کدوم دل؟

دیگه دلی میمونه؟

دیگه دلی میمونه كه با شما از عمق زندگيش بگه؟ بگه كه...

هنوز زندس...هنوز زندس...هنوز زندس...!

اي بي مروت

ديگه دلي مي مونه كه برای دله همه کسش بتپه؟


اگه صدا صداي منه، اگه نفس نفسِ تو! ... بذا كه اون خوش غيرتاش بدونن كه دل...دل من ديگه دل

 نيست...ديگه دل نمي شه....

خدایا هر چی خودت صلاح میدونی

فاطمه جان دوستت دارم    

پاهایم را دقیقا جا پای تو گذاشتم

نمیخواهم ارامش برفهای خوابیده بیش از این نابود شود

خدایا شکرت

شما هم برام دعا کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت توسط |



چند نفر نام ببرم ،
زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه به دنیا آمدند ،
خندیدند ،
گریه كردند ،
تلاش كردند ،
عاشق شدند ،
بیدار ماندند ،
ترسیدند ،
خوش حال شدند... ؟

چند نفر نام ببرم
زن یا مرد فرقی نمی كندـ كه بودند ،
رنگ ها می شناخته اند ،
سفر رفته اند ،
گُل ها را بو كرده اند ،
در مرگِ دیگران گریسته اند ،
خیسِ باران شده اند... ؟

چند نفر نام ببرم
ـ زن یا مرد فرقی نمی كند ـ
بدهكار بودند ،
می ترسیدند ،
می ترسانند ،
كه اسم داشته بودند ،
زندگی كردند ،
و مردند ... ؟

بی آن كه تو حتا اسمی از آن ها شنیده باشی ،
عاشق شدند ،
شكست خوردند ،
نامه نوشتند ،
نامه گرفتند ،
آواز خواندند ،
گریه كردند ،
و تنها ماندند ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت توسط |



  

 

ای کاش میدانستی که

یک نفر

یک جایی

تمام رویایش لبخند توست...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت توسط |



 به بی تفاوتی واژه ها که عادت کنی

می فهمی

شهر با تمام وسعتش

میان همین چند هجا محصور است

درد را

از هر سو که بخوانی درد می شود

...

ترخدا برام دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت توسط |